مي خواستم (يعني عهد بسته بودم) هيچگاه در اين وبلاگ چيزي ننويسم و فقط ساز
بزنم و آنقدر ساز بزنم تا اين مضراب هاي ناصاف و پُر از صداهاي اضافه درست شوند و
اگر شلوغ شدند و اگر ناصاف، دست خودم باشند و ... و بماند. آري مي خواستم چيزي
ننويسم. اما پريشب، شبي بود مانا در زندگي من. آخر پريشب آن چيزي كه مي خواستم اتفاق
افتاد - بهار توبه شكنم رسيد. روزگار قريبم به نيكي به پايان رسيد.
بگذاريد طور ديگري شروع كنم. حدود يك سال پيش (فكر كنم كمتر)، پخش سريالي از
شبكه ي سه آغاز شد كه سامانش را كيانوش عياري داده بود. نامش «روزگار قريب». من كه
سينماشناس نيستم و در مقابل آثار سينمايي و تلويزيوني و نيز تئاتر مخاطبي عام به
شمار مي روم، از همان نخستين قسمتش حس كردم كه شاهد اثري متفاوت از اين جعبه ي
لعنتي - كه وقتي همين جعبه ي لعنتي در ايران قرار مي گيرد دو بار لعنتي مي شود -
هستم. تقريباً تمام اين سريال را با وجود تمام وقفه هايي كه به دليل مراسمات مختلف
و البته متنوع در پخش آن ايجاد شد ديدم. اين سريال براي من از جهاتي بزرگترين
حادثه ي تلويزيوني زندگي من تا كنون بوده است:
ــ چند سالي است كه از حرف زدن درباره ي شرايط اجتماعي ايران خسته شده ام و
احساس مي كنم گاه حرفهايم به طرز ملال آوري تكراري اند. آنقدر كه حس مي كنم دچار
گناه شده ام؛ گناهي سخت و نابخشودني؛ گناه شكستن حرمت كلام. و ملال آورتر و عذاب
آورتر از آن اينكه دست آخر حس مي كنم به هدف نزده ام. «روزگار قريب» پاسخ شيريني
بود به همه ي تلاش هاي ناكام من در به تصوير راندن آب و هواي تلخ اين سرزمين.
تصورش را بكنيد، از رسانه اي كه من از آن متنفرم - و البته به طرز پارادوكسيكالي
روبرويش مي نشينم و ساعتهايم را مي كشم - برنامه اي پخش مي شود كه تبديل مي شود به
حسب حال من.
ــ گريستن براي من كار دشواري است. نمي دانم چرا. گاه در زندگي، چيزهايي مي
بينم كه به لحاظ نظري (theoretically) شايسته
ي گريستن اند اما به عمل كه مي رسد يعني به خود اشك و عينيت شگرفش كه مي رسد نمي
توانم تن به اين پراكسيس بدهم. اين درد چندساله ي من است. حتي براي مرگ ديگران
متأثر مي شوم اما كمتر مي گريم. «روزگار قريب» مرا به گريستن واداشت؛ گريستني قريب
و در عين حال غريب؛ گريه به حال خودم، خود ايراني ام. گويي همواره شرايطش فراهم
بوده و مي دانسته ام كه بايد به خاطرش بگريم اما هيچگاه به درون آن پرتاب نشده ام.
«روزگار قريب» مرا به درون گريه پرتاب كرد.
ــ سخت مي توان دوگانه ي شاعرانگي / روزمرگي را يكجا حفظ كرد. مي توانم و مي
تواني مثال هاي بسياري از آثاري فهرست كنيم كه شاعرانه اند و گويي آفرينندگانشان
هرگز بر روي خاك قدم نگذاشته اند و هرگز سر صف نانوا نايستاده اند و ... و هيچگاه
در سرشان هوس دل انگيز انجام يك گناه وول نخورده است. (چقدر از اين جماعت مثبت زود
خسته مي شوم). آن طرف دوگانه را نيز بي شمار مثال در سرمان داريم. نيز چه بسيار
آثاري كه تلاش نموده اند با روي تراب آلوده سر به آسمان شعريّت بسايند اما در حد
جنسي از احساسات گرايي باقي مانده اند. حافظ را نماد هرگونه تعادل در هنر ايراني
مي دانم و ستودني. آثار مطلوب من از حيث همين تعادل، به حافظ نزديك مي شوند و آثار
مذموم من از آن دور. «روزگار قريب» شاعرانه ترين اثر واقعي اي يا واقعي ترين اثر
شاعرانه اي بود كه از صدا و سيماي هم سن و سال من پخش شد. خرسندم.
